Home       Feed       Email      Last Weblog
  

مردی در شهر ما

 

مردی در شهر ما

لیدیا دیویس

اسدالله امرایی

مردی در شهر ما هم سگ‌ است، هم صاحبش. صاحب سگ، سگ را خیلی اذیت می‌کند و زندگی را به کام او تلخ کرده. یک لحظه با او بازی می‌کند و به جست‌و‌خیز وا می‌داردش، یک لحظه بعد می‌زند توی سرش که چرا اینفدر شلوغ می‌کند. بعضی وقت‌ها محکم به پوزه‌اش می‌کوبد و با اردنگی به ماتحتش، که چی، چرا روی تخت او خوابیده و موهایش ریخته روی بالش، اما شب‌هایی هم هست که از زور تنهایی سگ را می‌کِشَد و کنار خودش می‌خواباند هر چند سگ بیچاره تا صبح از وحشت می‌لرزد

اما همه عیب و ایراد مال یک طرف نیست. هیچ کس دیگری حاضر نمی‌شود سگی مثل این را تحمل کند. چنان بوی بد و مهوعی می‌دهد که از خود سگ هراس‌انگیز‌تر و ترسناک‌تر است که خجالتی‌ست و هر وقت غافل‌گیر می‌شود بی‌اختیار می‌شاشد به خودش. موجودی بدبو و همیشه خیس است.

با این همه صاحبش خیلی متوجه ماجرا نیست برای اینکه اغلب آنقدر می‌نوشد که شب مست و پاتیل بیخ دیوار کوچه ولو می‌شود.

آفتاب که می‌زند او را می‌بینیم که گوشه‌ی پارک شلنگ‌انداز می‌رود، بینی‌اش رو به باد، از سرعت خود می‌کاهد و دور خودش می‌گردد تا بویی را رد بزند، موی کوتاه سرش را می‌خاراند و سیگاری درمی‌آورد، با دست‌های لرزان روشنش می‌کند بعد روی نیمکتی می‌نشیند که با دستمال پاکش کرده. به آرامی سیگار را قلاج می‌زند تا به ته برسد. بعد ناگهان از خشم می‌ترکد و سرش را به باد مشت می‌گیرد و می‌کوبد روی پاهای خود. وقتی حسته می‌شود سرش را رو به آسمان بلند می‌کند و از شدت نومیدی زوزه می‌کشد. فقط گاهی به آرامی روی سر خودش دست نوازش می‌کشد تا آرام بگیرد.


http://books.google.com/books?id=TKCb2IayQMwC&pg=PA254&lpg=PA254&dq=%22a+man+in+our+town+is+both+a+dog+and+its+master%22&source=bl&ots=AAS2hFHRUs&sig=Hcaau8aQTMAWugogUOVnOFHX1hE&hl=en&ei=msXjTuK1EMz9sQLc_ZXrCA&sa=X&oi=book_result&ct=result&resnum=1&ved=0CB0Q6AEwAA#v=onepage&q=%22a%20man%20in%20our%20town%20is%20both%20a%20dog%20and%20its%20master%22&f=false


      12:24 PM

0comments






  

بت‌پرستي

 

شرمن اَلكسی، نویسنده و شاعر سرخپوست امريكايي‌ست در سال ۱۹۶۶ به دنیا آمده است. تعدادي از داستان‌هاي اين نويسنده با ترجمه‌ي اميرمهدي حقيقت، ليلا نصيري‌ها و من منتشر شده. اين داستان در سري داستان‌هاي مجلهnarrativeانتخاب شده. عنوان اصلي داستان Idolatory است. ترجمه‌اي از اين داستان را هم خانم نينا وباب در روزنامه فرهيختگان منتشر كرده. ترجمه‌ي ايشان را هم مي‌توانيد در اينجا http://farheekhtegan.ir/content/view/28123/40/بخوانيد. دو توضيح كوچك هم در باره‌ي متن بدهم، او ُووُ به مراسم و گردهم‌آيي‌هاي سرخپوستان امريكا گفته مي‌شود كه در آن صدايي مثال كِل زدن از خود درمي‌آورند. ويرجينيا پترسن هنسلي معروف به پتسي كلاين خواننده‌ي مشهور ترانه‌هاي معروف به كانتري ست كه در سال 1932 به دنيا آمد و در دهه‌ي پنجاه و شصت جزو بهترين خوانندگان زن بود. او در سال 1963 بر اثر سقوط هواپيماي شخص‌اش درگذشت.

بت‌پرستي

شرمن الكسی

اسدالله امرايي

مری ساعت‌ها منتظر ماند. اشكالي نداشت. سرخپوست بود و هر چه رنگ و بوي سرخپوستي داشت، از اووو گرفته تا خاكسپاری و عروسی، صبوری مي‌طلبيد. این آزمون صدا، سرخپوستي نبود، اما وقتی اسمش را خواندند حاضر و آماده بود.

مرد انگليسي پرسید: « ببينم چه ترانه‌اي مي‌خواني؟»

گفت: « همه‌ي دخترهاي اردوگاه عاشق پَتسی كلاین ‌هستند.»

«خب مي‌شنويم.»

فقط بیت اول ترانه را خوانده بود، كه مرد نگذاشت ادامه دهد.

گفت: «از تو خواننده درنمي‌آيد. ديگر هیچ‌وقت نخوان.»

می‌دانست كه این لحظه را از تلویزیون ملی پخش می‌كنند. پی هر تحقیري را به تن ماليده بود.

«اما دوستانم، مربي صدا، مادرم، همه می‌گویند كه من فوق‌العاده‌ام.»

«دروغ می‌گویند.»

مگر مری تا حالا در عمرش چند بار آواز خوانده بود؟ چند بار به او دروغ گفته بودند؟ جلو دوربین، مري يك حساب و كتاب بي‌رحمانه كرد، به سمت اتاق سبز دوید و در آغوش مادرش گریه كرد.

در این دنیا، يا باید دروغگوها را دوست بداريم. یا تنها زندگی كنيم.


      9:38 PM

4comments






  

 

خیال‌بافي

روبرتا آلن

اسدالله امرایی

روبرتا آلن هشت مجموعه داستان دارد و ساكن نيويورك است. اين داستان با اجازه نويسنده ترجمه شده و سه چهارسال قبل در روزنامه همشهري منتشر شده بود. از دوستاني كه قبلاً خوانده‌اند، پوزش مي‌طلبم.

خواهر ناتنی‌ام روی صندلی جلو جیغ می‌کشد و شوهرش که مثل بابای خودمان قمارباز است، پا گذاشته روی گاز و به سرعت در جاده‌ی کوهستانی می‌رود. این سفر عین سوار شدن به ترن هوایی شهرِ بازی است .شوهر خواهر ناتنی‌ام عجله دارد که به لاس‌وگاس برسد و پول‌های زنش را به باد بدهد. پسر و دخترش توی صندلی عقب همدیگر را محكم بغل می‌کنند. من هم آنجا هستم. دختر خواهر ناتنی‌ام از من بزرگتر است .او هم جیغ می‌کشد. بینی‌ام را می چسبانم به شیشه عقب.نمی‌ترسم.

شوهر خواهر ناتنی‌ام می‌خندد، یک‌هو از بیخ پرتگاه لایی می‌کشد. سرعت کم نمی‌کند.بوق هم نمی‌زند. سر هر پیچ که دور می‌زند خواهر ناتنی‌ام جیغ می‌کشد و التماس می‌کند که یواش‌تر براند. هر چه بیشتر التماس می‌کند شوهرش تندتر می‌راند. داد می زند:«ما را به کشتن می‌دهی!»شوهرش اينقدر حال مي‌كند كه به حرف‌هاي او گوش نمي‌دهد. من هم گوش نمی‌کنم. اجازه نمی‌دهم کسی خيالات مرا به هم بریزد.توی زادگاهم هستم. توی نیویورک با این دوست فرانسوی‌ام ژان. در دریاچه‌ی سنترال پارک پارو می‌زنیم. حسابي خوش می‌گذرد.

Daydreeam, Roberta Allen From Micro Fition


      12:58 AM

18comments






  

شهر

 

شهر

سامانتا شيپي

اسدالله امرايي

اسم من جين است. پسري شانزده ساله‌ام كه توي شهري بدون اسم زندگي‌مي‌كنم. وسط يك ناكجااباد. شهر من پر از آدم‌هايي‌ست كه هيچ اهميتي به ديگران نمي‌دهند و به جاي اينكه به كسي كمك كنند، مي‌گذارند تا بميرد، هر چند كمك كردن به آنها ساده‌ترين راه باشد.

در شهر من از كلانتري و آتش‌نشاني خبري نيست، بيمارستان هم نداريم. براي همين قانون در شهر ما نيست. مردم اداره‌اش مي‌كنند، كه البته بد هم نيست. هر كاري بخواهيم مي‌كنيم.

لابد فكر مي‌كنيد چرا اسم من جين است. پيش از اينكه به دنيا بيايم، مادرم خيلي دلش مي‌خواست دختر باشم، اما در عوض من به دنيا آمدم. دكتر شهر، دوز مرا به دنيا آورد. سر به دنيا آوردن من هم سكته زد و مرد. البته اگر بيمارستاني داشتيم زنده مي‌ماند. اما با اين دكتر دوز و مطب كوچكش غير ممكن بود، بگذريم از اينكه مدام وسايل مطبش را مي‌دزديدند. مادرم از دوز خواست اسمم را مري جين بگذارد. اما من فقط قسمت جين را برداشتم.

دفتر شهردار داريم. چند باري با دوستم موگن سري به آنجا زده‌ايم. هميشه مي‌رويم ببينيم چيز دندان‌گيري آنجا هست يا نه. اما چيزي كه نمي‌گويم اين است كه من كشته مرده‌ي تابلوي نقاشي بالاي دفتر شهردارم. خيلي عجيب و غريب است. به هم ريخته و تيره. انگار پر از درخت مرده است. امضاي پاي آن مال عاليه والاس است.

نمي‌دانم ملاقات با اين خانم دست بدهد يا نه. بلكه هم آقا باشد. موگن مي‌گويد بايد تابلو را كش بروم و به ديوار اتاقم بزنم. اما فكر مي‌كنم اگر هر روز ببينمش دلم پرپر مي‌زند. دوست دارم يك كار بد بكنم و احساس خوبي از آن به من دست بدهد. معمولاً من و موگن در خانه‌ي پدرم ولو هستيم. پدرم از من خوشش نمي‌آيد. اولاً كه فكر مي‌كند اسم جين براي پسر خيلي دخترانه است. اما من چه كنم مگر تقصير من بوده؟ يك اسم قاتي پاتي براي پسري تو يك شهر قاتي پاتي. هر چند وقت يكبار كتك مفصلي به من مي‌زند كه مرا آبداده كند. اما انگار مثل هنري هيل است كه يك بار گفته بود:« همه بايد هر چند وقت يك بار كتك بخورند.»

جيم شدن از مدرسه چيزي نيست. هيچ كس اينجا به مدرسه نمي‌رود. آدم‌هاي اينجا سعي مي‌كنند يك جورهايي كار خودشان را راه بيندازند. من معلم انگليسي خودم را دوست دارم.او تنها كسي است كه به من از بالا نگاه نمي‌كند و مرا آشغال نمي‌بيند. تصميم او براي اينكه ما را آدم حسابي بار بياورد مرا به خنده مي‌اندازد. چنين اتفاقي محال است.

عمراً.

اين قضيه تا وقتي بود كه سر و كله او پيدا شد. يكي از سربازان پيش‌كسوت جنگ است كه باور دارد مي‌تواند شهر را از اين رو به آن رو كند. قاضي بوده و كتاب قانون و مقررات جزا را از حفظ مي‌داند. علاوه بر آن ميلياردري ست كه مي‌خواهد نام نيكي هم از خودش به يادگار بگذارد. اسمش جاناتان دي جونز است. حالم از او به هم مي‌خورد. به اين شهر آمده كه به خيال خودش ما را درست كند. شهر را درست كند. آن را ام‌القراي روياي امريكايي بسازد.

اين حرف حال مرا به هم مي‌زند. ما همين‌جور خوشيم. با اين حال در اين شهر همه اين‌طور فكر نمي‌كنند. از دي جونز خوش‌شان مي‌آيد. شغل مي‌خواهند. ايجاد فرصت شغلي مي‌خواهند و دوست دارند در خيابان‌ها امنيت برقرار باشد. او را به عنوان شهردار انتخاب كردند.

مدرسه را كوبيد. نمي‌خواهم بگويم كه باعث آزردگي‌ام نشد. آن مدرسه را دوست داشتم. كلي از چيزهاي باارزش شهر ما از آن مدرسه بود. من و موگن دوتايي ايستاديم به تماشاي تخريب مدرسه. گفتند كه مي‌خواهند مدرسه‌اي بزرگ‌تر و دل‌بازتر به جاي آن بسازند.

راستش بعد از مدتي خيالم راحت شد. خوشحال شدم كه ديدم مردم مي‌خندند. ديگر شب‌ها گريه نمي‌كردند تا خواب‌شان ببرد.

تصميم گرفتم از او تشكر كنم. لياقت تشكر را هم داشت. شهر ما را به شهري تبديل كرد كه مردم تف نمي‌كردند بگذرند. جلو دفتر او با لباس تر و تميزي كه پدرم خريده بود ايستادم و آن شلوار جين پاره و پوره را انداختم دور. كتي را پوشيدم كه جلو ايوان خانه‌‌ي پدرم مي‌پوشيدم و مي‌نشستم.

رفتم توي دفتر او و او را پشت ميزش ديدم. لبخندي زد و بلند شد به پاي من و گفت:« بفرماييد! در خدمتم.»

دهانم را باز نكرده بستم.به پشت سر او نگاه كردم. تابلو نقاشي آنجا نبود. عوض آن يك نقاشي زشت از يك گل گذاشته بودند.

Town

By Samantha Shippee

http://pulpcity.wordpress.com/2010/11/12/friday-flash-fiction-by-samantha-shippee/




      4:42 AM

24comments






  

شام

 


«تاديوش باروفسکى» (Tadeusz Borowski) نويسنده‌ي لهستاني به سال ١٩٢٢ در جمهوري شوروي سوسياليستي اوكراين به دنيا آمد.. شاهد وقايع هولناک جنگ جهانى دوم بود. مدت کوتاهى پس از پايان جنگ، مجموعه داستانى با عنوان خانم‌ها آقايان بفرماييد اتاق گاز به چاپ رساند. انتشار اين کتاب، تحسين خوانندگان و منتقدين ادبى را برانگيخت.تاديوش باروفسکى به سال ١٩٥١ در آستانه ٢٩ سالگى به زندگى خود پايان داد. اين داستان پيشتر در سال‌هاي دهه شصت در روزنامه اطلاعات در صفحه وادي ادبيات چاپ شده بود و به تازگي آن را ميان دست‌نوشته‌هاي خاك گرفته پيدا كردم.. دلم نيامد دستي به سر و روي آن نكشم و با مختصري ويرايش تقديم خوانندگان نكنم. به ياد آن روزهايي كه ارتباطات و رسانه‌هاي اين چنيني رويا بود.. تقديم به مارك اسموژنسكي نويسنده و مترجمي كه مرا با ادبيات لهستان آشتي دوباره داد.

شام

نوشته‌ی: تاديوش باروفسکى

اسدالله امرايي

صبورانه منتظر مانديم تا هوا تاريک شود. آفتاب مدتي‌ مي‌شد كه پشت تپه‌هاي دوردست سرخورده بود. تيرگى در مه شبانه‌ی شيرى‌رنگ، هر لحظه بيشتر مى‌شد و بر دامنه‌ها و دره‌های تازه شخم‌خورده دامن مي‌كشيد که جاى جاى آن برف گل‌آلودي به چشم مي‌خورد، ولى هنوز زير شکم آويخته‌ی آسمان آبستن ابرهاى باران‌زا، رگه‌هاي بي‌رمق سرخ افتاب به چشم مي‌خورد.

باد تيره‌ي گزنده و سنگين از بوى نمناک و ترشيده‌ی خاك توده‌ی ابرها را مى‌تاراند و مثل تيغى برنده از يخ بر تن فرو مى‌رفت. لته‌اي قيراندود كه باد تندي جاكنش كرده بود بر روى بام با صداى يکنواختى ضرب مى‌گرفت. سوز خشك و گزنده‌اي از چمن‌زار تن مي‌كشيد. از پايين دره صداى چرخ واگن‌ها بر روى ريل به گوش مى‌رسيد و لکوموتيو ناله‌‌ي دلگيري داشت. در تاريك روشناي شامگاه گرسنگى ما شدت مي‌گرفت.

صداي رفت‌و‌آمد ماشين‌ها در بزرگراه خاموش شده بود. فقط گاه و بي‌گاه باد پاره‌های گفت‌وگو را مى‌آورد، فرياد گاري‌چي و صداى منقطع گاري‌هایي که به گاو بسته بودند مي‌آمد، گاو‌های خسته سم‌ بر جاده‌ي شن‌ريزي شده مى‌کشيدند. تق‌تق صندل‌های چوبى بر روى سنگفرش و خنده‌ی بلند دختران روستايي که براى رقص شنبه شب به ده مى‌رفتند، در باد گم مي شد.

سرانجام تاريکى قيرگون شد و باران نرم نرمك زد. چند چراغ بي‌رمق آبي‌رنگ بر سر تير‌های بلند تاب مى‌خورد، نور ماتى بر شاخ و برگ تيره و درهم رفته‌ی درختان کنار راه، بام اتاقك‌هاي نگهبانى و خيابان متروک که به تسمه‌ی خيس براقي مي‌مانست مي‌پاشيد. سربازها در شعاع نور پامي‌كوفتند و در تاريكي شب ناپديد مي‌شدند. صداى گام‌های محكم شان در جاده نزديک‌تر مى‌شد.

راننده‌ي فرمانده نورافکني را روشن کرد و در فاصله‌ي بين دو خوابگاه انداخت. مسئول بند بيست سرباز روس با لباس راه‌راه زندان كه دست‌هايشان را از پشت با سيم خاردار بسته بودند، از رخت‌شوى‌خانه بيرون كشيد و به طرف خاكريز راند. ارشدهاي بند آنها را در سنگ‌فرش اردوگاه روبه‌روي جمعيتي به خط کردند که ساعت‌ها با سر برهنه بى‌حرکت آنجا ايستاده بودند و گرسنگى عذابشان مي‌داد. در نور تند نورافکن‌ هيكل زندانيان روس كاملاً مشخص بود. برآمدگى و چين و چروک لباس‌شان كاملاً پيدا بود، پاشنه‌ی متلاشى پوتين‌هاي پوسيده، گِل خشك چسبيده به پاچه‌ی شلوارهايشان، كوك درشت نخ سفيد دم خشتك‌شان، نوارهاى كبود لباس‌شان، خشتك‌هاي آويزان، انگشتانى سفيد و تابيده از درد، خون لخته‌شده‌ی روي مفاصل‌، مچ‌هاي بادكرده و كبود از فشار سيم خاردارِ زنگ‌زده، آرنج‌هايى عريان که از پشت با سيم ديگري به هم بسته شده بودند. همه‌ی اين جزئيات، زير روشنايى نورافکن‌ در ميان تاريكي چنان بود كه گويي از يخ تراشيده بودند. سايه‌ی درازشان روى جاده و سيم خاردار مرطوب مي‌افتاد و تا حاشيه‌ی تپه پوشيده از علف خشك مى‌رسيد و گم مى‌شد.

فرمانده با موهاى جوگندمى و چهره‌ى آفتاب‌سوخته در اين وقت شب به همين منظور از روستا آمده بود ، با گام‌های خسته ولى مصمم از محوطه‌ي روشن رد شد و در لبه‌ي تاريكي ایستاد، فاصله‌ی دو رديف سربازان روس را مناسب يافت. از آن لحظه به بعد، همه چيز شتاب گرفت، منتها نه به آن سرعت دلخواه تن‌هاي سرمازده و شکم‌های گرسنه‌‌ی اسيرانى که هفده ساعت منتظر جيره‌ي آب زيپويي بودند که لابد الان توي پيت‌های داخل اردو از دهن افتاده بود.

ارشد جوان بازداشتگاه از پشت سر فرمانده، با صداى بلند فرياد زد. « قضيه خيلي جدي‌ست!» يک دستش را در سينه‌ي پالتو نظامى مشكي سفارشي‌دوز که قالب تنش بود كرد و در دست ديگرش تركه‌ي بيدى داشت که به ساق پوتينش مى‌زد.

« اين افراد همه جنايتکارند. لازم نيست توضيح بدهم! آنها کمونيست هستند... همين، فهميديد؟ هِر فرمانده به فرموده گفته‌اند كه حق‌شان را كف دست شان بگذاريم. جناب فرمانده دستورداده‌اند...پس حواستان را جمع كنيد. گرفتيد؟»

فرمانده رو به افسرى کرد که دکمه‌های پالتويش باز بود و آهسته گفت: « لُس لُس بجنبيد، بجنبيد، وقت نداريم!»

افسر به گِل‌گير ماشين اشکوداى کوچکش تکيه زده بود و به آرامى دست‌کش‌های خود را درمى‌آورد.

بى‌هوا بشکنى زد و ‌خنده‌اي كرد و گفت:« خيلي طول نمى‌کشد.»

ارشد بازداشتگاه دوباره با صداى بلند، داد زد: « يا. امروز از غذا خبري نيست. ارشدهاي خوابگاه آش را به آشپزخانه برگردانند. واي به حال‌تان اگر يک ملاقه از آن کم شود . پوست‌تان را مي‌كنم. فهميديد؟»

آهي از انبوه جمعيت برخاست. آرام آرام رديف‌های عقب به جنبش درآمدند و قدرى به صف‌های جلوتر فشار آوردند. دم ِراه رديف‌های جلو جا تنگ شد. فشار جمعيت آماده‌ي جست‌زدن، گرماى مطبوع نفس‌ها را پشت سرشان حس مي‌كردند.

فرمانده با دست علامتى داد. صف سربازان اس اس تفنگ به دست از تاريكي بيرون آمدند. پشت سر روس‌ها جا گرفتند، هر كدام پشت سر يكي. اصلاً معلوم كه همراه ما از اردوگاه كار برگشته‌اند. در اين فاصله لباس عوض كردند، غذاى سيرى خوردند، يونيفورم‌شان را اتو زده و ناخن‌های خود را هم گرفتند. قنداق تفنگ را محكم گرفتند. ناخن‌هايشان از تميزي برق مي‌زد. به نظر مى‌رسيد که مى‌خواهند به شهر بروند پيش دخترها تا در رقص شركت كنند. تفنگ‌ها را مسلح كردند، قنداق را بالاي ران جا دادند و لوله‌ی تفنگ‌ها را دم گيسك پاك تراشيده‌ی روس‌ها چسباندند.

فرمانده بى‌آنکه صداى خود را بلند کند، فرمان داد: «Achtung! Breit! Feuer»

تفنگ‌ها غريد. سربازان عقب جستند تا خون كله‌هاي متلاشي شده به آنها شتک نزند. روس‌ها لحظه‌اي روي پا لرزيدند و مثل کيسه‌های سنگين روى سنگ‌ها وارفتند و سنگ‌فرش را با خون و مغز متلاشى‌شده رنگين کردند. سربازان تفنگ‌های خود را حمايل كردند و به سرعت پس كشيدند. اجساد را موقتاً به زير سيم‌های خاردار کشاندند. فرمانده با گماشنه‌هايش سوار اشکودا شد و دنده‌عقب به سمت دروازه رفت.

فرمانده آفتاب‌سوخته و جوگندمى زياد دور نشده بود که ناگهان جمعيت خاموش گرسنه به صفوف جلو فشار ‌آورد و بر روى سنگ‌ فرش خونين آوار شد. همهمه‌اى در گرفت كه به غرش و فرياد بدل شد. پس از مدتى زير ضربات باتوم ارشدهاي خوابگاه كه از اردوگاه به عنوان نيروي كمكي فراخوانده شده بودند، با عجله يكي يكي به سوى خوابگاه‌ها پس نشستند.

من کمى دورتر از صحنه‌اي اعدام بودم و نتوانستم به جاده برسم. ولى صبح روز بعد که ما را براى بيگارى بردند، يک يهودى استونيايي که خودش را مسلمان جا زده بود و به من كمك مي‌كرد تا لوله خم كنيم ، تعريف مى‌کرد که مغز آدم آنقدر ترد است كه خام خام هم مي‌شود بخوري.

توضيح مترجم: براي خوانندگاني كه شايد تلفظ كلمات را تدانند «آختونگ! برايت!فوير!» يعني خبردار آماده آتش.» اينكه لُس لُس يعني بجنبيد يا يالا يالا . از دوست نازنينم خسرو ناقد كه از مترجمين خوب زبان و ادبيات آلماني هستند از بابت يادآوري كه كردند سپاسگزارم.

-



      5:43 AM

11comments






  

ازدواج

 

ازدواج

ملاني سامنر

اسدالله امرايي

ملاني سامنر متولد سي‌ام دسامبر 1963، فارغ‌التحصيل دانشگاه كاروليناي شمالي‌ست و ليسانس مطالعات مذهبي دارد .داستان‌نويسي درس داده. مكتب زيبايي، جامعه سالم و با ادب، شبح نهر ميلاگرو از آثار اوست. در مجلات نيويوركر،هارپرز، نيويورك تايمز و سون‌تين مي‌نويسد. در حال حاضر هم در دانشگاه دولتي كِنِساو ادبيات خلاق درس مي‌دهد. براي اطلاعات بيشتر به سايت رسمي شان مراجعه كنيد.

به مشاور خانواده گفت:«شوهرم هر شب يك ليوان شير سر مي‌كشد. وقتي تمام مي‌شود، ليوان خالي را مي‌گذارد روي پيشخان آشپزخانه. آب نمي‌كشد. ازش خواسته‌ام و خواسته‌ام. با احترام خواسته‌ام نشده، داد كشيده‌ام سرش. چرا بايد هر روز ليوان شيري را كه خورده آب بكشم؟ اگر اين كار را نكنم، صبح كه از خواب پا مي‌شوم اولين چيزي كه جلو چشمم است همين منظره‌ي شير ماسيده‌ي توي ليوان است. حتي ازش خواهش كردم،« لطف مي‌كني بعد از خوردن شير ليوان را توي لگن ظرفشويي بگذاري؟» اما قبول نمي‌كند.

مشاور به شوهر نگاه مي‌كند، مردي ميان‌سال است كه نصف موهاي سرش ريخته و نشسته و دست‌ها را روي زانو گذاشته، قيافه‌ي بامزه‌اي دارد.

مشاور پرسيد:« حرف‌هاي خانم را شنيديد؟»

مرد سرش را اول به طرف او خم كرد و بعد به طرف زنش تا حاضري خود را اعلان كند. گفت:« بله.»

يك دقيقه به سكوت گذشت. مشاور توي دفترچه‌اش چيزي نوشت كه يادش باشد بعد از كار بطري شيري بخرد. بعد توي چشم زن نگاه كرد.

گفت يك نكته‌اي هست كه لازم است بدانيد. اين بابا هيج وقت، هيچ وقت عادت شير خوردن پيش از خواب را ترك نمي‌كند و هيچ وقت حاضر نمي‌شود، ليوان را آب بكشد. شما هم هيچ كاري از دستت برنمي‌آيد.»

زن تعجب كرد. گاهي وقت‌ها حتي بعد از طلاق هم، به حرف‌هاي مشاور فكر مي‌كند و به عقل او آفرين مي‌گويد.

Melanie Sumner

Marriage

Long Story Short

http://www.melanie-sumner.com

Photo Credit: Uli Gratzl


      1:04 AM

9comments






  

شهر سياه

 

شهر سياه

لئوناردو آليشان

اسدالله امرايي

لئوناردو پي. آليشان نويسنده و شاعر ارمني در سال 1951 در تهران به دنيا آمد. پس از تحصيلات مقدماتي در سال 1973 به ايالات متحده رفت. پس از فراغت از تحصيل در دانشگاه يوتا در سالت به تدريس ادبيات تطبيقي پرداخت و برخي از آثارش را منتشر كرد. داستان هاي او در مجموعه‌هاي مختلف چاپ شده. رقص پابرهنه بر روي خرده شيشه و از ميان ژاله از مجموعه شعرهاي او هستند. برخي از شعرهاي او به ترجمه احمد شاملو در جنگ‌هاي مختلف از جمله كتاب جمعه منتشر شده است. اين نخستين داستان آليشان است كه به فارسي ترجمه مي‌شود. سال 2005 نويسنده و شاعر در آتش‌سوزي مهيبي كشته شد. نويسنده داستان را به فرهاد شاكرين تقديم كرده. من هم ضمن احترام به او ترجمه‌اش را به واهه آرمن تقديم مي‌كنم.

موقع تراشيدن صورتم كه لب زيرم را بريدم، دم دروازه‌ي شهر سياه بودم، شهري كه از مرمر سياه ساخته بودند، شهر سياه مرمري وسط بيابان برهوت، نزديك‌ترين معدن سنگ مرمر صدها كيلومتر با آن فاصله داشت. شهر غريب. شهر غريب مرمري دور از هر واحه‌اي. شهر سياه كه روحم آن را وطن مي‌نامد.

با خيال راحت از دروازه‌ي شهر رد شدم و خيالم راحت بود كه شهر خودم است، چنان راحت بودم كه انگار شهر را خودم بنا كرده‌ بودم و همه‌ي ساختمان‌هاي آن شهر هنر معماري خودم بود. مرمر و معدن هم خودم بودم. برده‌اي بودم كه مرمر را استخراج كردم و برده‌اي بودم كه آن را كشيدم و از صحرا آوردم. پادشاه شهر سياه بودم و تنها بازديد كننده‌ي آن. شهر غريب من.

در خيابان‌هاي با بوي آشناي سنگين راه مي‌رفتم، بوي موي مادرم، بوي پيراهن پدرم، بوي پرتقال‌هايي كه جمعه شب‌ها و شب‌هاي تابستان كه كه با قصه‌هاي مادر بزرگ پر مي‌شد، مي‌نشستيم و قاچ مي‌كرديم و مي‌خورديم. توي خيابان‌هايي قدم مي‌زدم كه پر از چهره‌هاي آشنا بود و از مراحل مختلف زندگي‌ام مي‌شناختم، همه‌شان سفيد و سياه بودند. هيچ كس انگار عجله نداشت و كسي نمي خواست جايي برود، انگار، اما همه حركت مي‌كردند. هيچ‌كس حرف نمي‌زد. خيابان‌هاي ساكت و معطر شهر پر از جمعيتي بود كه توي دنياي ديگر زنده بودند، توي دنياي ديگر پير مي‌شدند، اما همه به همان صورتي بودند كه من در كودكي، جواني و ميان‌سالي ديده بودم.

شهر مرمر سياه از يك طرف به مسجدي مي‌رسيد كه بر بالاي گنبدش ماه گردي قرار داشت و از طرف ديگر به كليساي جامعي كه آفتاب بر شيب سقفش نشسته بود. سپوري كه از محله‌ي قديم‌‌مان او را مي‌شناختم، ستاره‌هاي فروريخته را مثل برگ خزان جارو مي‌كرد، در همان حال عقربه‌هاي ساعت برج در جهت ساعت و خلاف جهت ساعت مي‌چرخيد و با ضرباهنگ رقاصان قرون وسطايي مي‌جنبيد. اين شهر مرمر سياه بود كه در هر لحظه از عمرم بخشي از آن را ساخته بودم و هنوز هم اگر زنده بودم، مي‌ساختم و زنده بودم، هر چند با بند نافي به رحم خداوندگاري مرده بند بودم.

در ميان جمعيت سياه و سفيد دختركي ديدم با رنگ‌هاي روشن كه خندان جست و خيز مي‌كرد. از ديدن كسي كه در شهر من و در زندگي من آنقدر خوشحال بود، كيف كردم. به سمت او رفتم و پرسيدم كيست. گفت كه كودكي زن من است. پرسيدم:« هميشه اينقدر خوشحال بوده‌اي؟»

گفت:« خوشحال بودم. اما با هر لحظه‌اي‌ كه مي‌گذرد خوشحال‌‌تر مي‌شوم.»

پرسيدم:« خوشحالي‌ات به من هم ربط پيدا مي‌كند؟»

گفت:« بله. ربط دارد. زنت هر روز كنار تو با اندوه مي‌گذراند و از فردا نااميد است، من كه ديروز او هستم در خاطره‌ي او جان مي‌گيرم. شما توي آن دنيا سخت در اشتباهيد كه خيال مي‌كنيد گذشته تغيير نمي‌كند.»

گريه كردم. به آرامي گريه كردم و صورتم را برگرداندم.

در شهر مرمري‌ام سياحت مي‌كردم، شهر سياه غريب با پاهاي خسته و دل شكسته. نزديك مسجد دم آن يكي دروازه، پسركي را ديدم كه گل‌هاي سياه مي‌فروخت پسري با صورت پر چين و چروك و زخمي گل‌هاي سياهي مي‌فروخت كه من خيلي دلم مي‌خواست بخرم. پرسيدم:« چند؟»

جواب داد:« اينها مال توست. خيلي وقت است كه منتظر توست.»

پرسيدم:« تو كي هستي؟»

گفت:« من كودكي تو هستم.»

گفتم:« ولي تو هميشه شاد بودي. تا جايي كه يادم مانده و خوب هم يادم مانده خيلي خوشحال بودي.»

گفت:« اما حالا بهتر مي‌فهميم. مگر نه؟»

گل‌هاي سياه را گرفتم و پاكشان به طرف دروازه‌ي ديگر رفتم.

داد زدم:« من پادشاه اينجا نيستم.»

كشيشي كه مرا غسل تعميد داده و عقدم هم كرده بود، گفت:« نه كه نيستي. ما اينجا ملكه داريم.» به رژه‌ي سربازان ايراني اشاره كرد كه دوران خدمت سربازي با آنها بودم. بر روي شانه‌شان جعبه‌اي طلايي حمل مي‌كردند.

پرسيدم:« كجا مي‌روند؟»

كشيش گفت:« ملكه‌ي شهر مرمر سياه را به معبد ما مي‌آورند كه هر ماه در آوريل قرباني مي‌كنند.»

مراسم رژه تمام شد. ملكه پرده‌ي ابريشمي را كنار كشيد. با لبخندي سرد گفت:« سلام عزيزم.»

زير لبي گفتم:« سلام مادريزرگ.»

رژه ادامه يافت و دعاي آشناي ارمني هم طنين‌انداز شد.

پيش از آنكه از دروازه خارج شوم، برگشتم و نگاهي به پسرك انداختم. درست مثل بچه يتيمي كز كرده بود و مرا تماشا مي‌كرد كه او را ترك مي‌كنم.

پرده‌ي اشك جلو چشمم را گرفت. گفتم :« ببين چه بلايي سرت آوردم؟»

با پشت دست صورتش را پاك كرد. گفت:« ببين آنها چه بلايي سرمان آورده‌اند.»

يك لحظه از دروازه دور شدم و صداي بسته شدن در آمد. تيغ از دستم افتاد. توي آينه نگاه كردم، پيرمردي را ديدم. چانه و گلويش پر از خون بود.


      2:37 AM

14comments








Top